سخنان خردمندانه از فردوسی کبیر
- دانایی توانایی به بار می آورد ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد .
- گوش شنونده همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است .
- خرد برترین هدیه الهی است .
- خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست .
- کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است .
- بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است .
- خرد مانند چشم هستی و جان آدمی است و اگر آن نباشد چگونه جهان را به درستی خواهی گذراند .
- خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است .
- کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد .
- دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی .
- چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست .
- بی خردی است، که بگویم کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد.
- رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست.
- اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری.
- کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد .
- این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست.
- فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است .
- کسی که به آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.
- آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد.
- فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید.
- کسی که بر جایگاه خویش منم زد بخت از وی روی بر خواهد تافت.
- ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز می گوید.
- آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود.
- دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت.
- جز مرگ را ، هیچ کسی از مادر نزاد
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 12:18
|موضوع :
|
 |
-انتخاب من
 |
انتخاب من
ای علت قشنگی رویا و خواب من
تنها دلیل گل شدن اضطراب من
ای راه حل ساده ی جبران تشنگی
فواره ی نگاه قشنگ تو آب من
رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چه قدر حرف تو را گوش می کند
می بارد آن قدر که نیایی به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یا عذاب من
اما دل شکسته ی من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو و انتخاب من
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 10:16
|موضوع :
|
 |
-پادشاه زمین...
 |
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان. مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد. و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند! او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی. و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را. وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند. و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد. من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را. مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی.

- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 11:0
|موضوع :
|
 |
-راهی دور...
 |
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد. "نارسیس"
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش را بزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. "هلن کلر"
برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید
همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم " پائولو کوئلیو"
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 13:35
|موضوع :
|
 |
-سفر ایستگاه
 |
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
قيصر امين پور
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 10:52
|موضوع :
|
 |
-من به یاد تو
 |
من با تو همه آبهاي جهان را شناور گشتهام
من با تو تمامي آسمانها را به پرواز كشيدهام
و سراسر صحراها را طعم باران چشانيدهام
من از مرور تو، همه جامهاي گذشته را لبريز كردهام
و تمامي لحظههاي عشق را يك جرعه سركشيدهام
و تشنهام هنوز مریم!
تمامي دشتهاي هستيام از آن توست
كاش گلهاي بيشتري داشتم
و چشمههاي نوشتري
بر كدام موج آرام نشستهاي
كه در لالايي نگاهت
اين همه آرامم ميكني
در گهواره چشماني كه، دنياي مرا تاب ميدهد
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 13:45
|موضوع :
|
 |
-یه شعر خوب...
 |
| اى هميشه خوب
ماهى هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات زير آفتاب داغ بوسه هات - اى زلال پاك - ! جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى هميشه خوب ! اى هميشه آشنا ! هر طرف كه ميكنم نگاه تا همه كرانه هاى دور عطر و خنده و ترانه ميكند شنا در ميان بازوان تو !
ماهى هميشه تشنه ام اى زلال تابناك ! يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى ماهى تو جان سپرده روى خاك !
فريدون مشيرى
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 17:20
|موضوع :
|
 |
-یه شعر توپ واسه م .ن
 |
دروازه نرده اي باغ
به راحتي صفحه اي در کتابي بسيار ورق خورده
باز مي شود،
و، در درون، چشمان ما
نيازي ندارند بر اشيايي تامل کنند
که قبلا در خاطره ثبت و ضبط شده اند.
در اينجا عادات و اذهان و آن زبان خصوصي
که همه خانواده ها اختراع مي کنند
به نظرم چيزهايي عادي مي ايند.
به سخن گفتن چه نيازي هست
يا به تظاهر به کس ديگري بودن؟
همه اهل خانه مرا می شناسند،
از اضطراب ها و ناتوانی من آگاهند.
بهترين رويدادي که مي تواند اتفاق افتد-
آنچه شايد خدا به ما عطا کند:
اينست که شگفتي نيافرينيم يا از ما نخواهند پيروز شويم
بلکه فقط بگذارند وارد شويم
چون بخشي از واقعيت انکار ناپذير،
مثل سنگهاي راه، مثل درختان.
از کتاب مرگ و پرگار اثر خورخه لوييس بورخس
Jorge Borges>
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 17:17
|موضوع :
|
 |
-باز هم دکتر شریعتی...
 |
روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد
اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم
تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،
نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه
پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم
دکتر علی شریعتی
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 14:32
|موضوع :
|
 |
-منم تنها ترین تنها...
 |
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتنهاست
نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 14:26
|موضوع :
|
 |
-سلامی خیلی دیر
 |
سلامی به همه دوستان خوب و خواننده های نازو گل وبلاگ شرمنده که نتونستم چند وقتی بیام پیشتون متاسفانه درگیر تابستون بودم خدا را شکربا همه گرماش تمام شد . سعی میکنم بیشتر بهتون سر بزنم و بازم اومدنمو زیاد کنم..jpg)
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 13:4
|موضوع :
|
 |
-یه شعر با حال...
 |
همه چیز در تمام عمر من غدغن!!!
آبيه دريا غدغن شوق تماشا غدغن عشق دو ماهي غدغن با هم و تنها غدغن براي عشق تازه اجازه بي اجازه پچ پچ و نجوا غدغن رقص سايه ها غدغن کشف بوسه ي بي هوا به وقت رويا غدغن براي خواب تازه اجازه بي اجازه در اين غربت خانگي بگو پس چي بايد بگيم غزل بگو به سادگي بگو زنده باد زندگی براي شعر تازه اجازه بي اجازه ازتو نوشتن غدغن گلايه کردن غدغن عطر خوش زن غدغن تو غدغن من غدغن براي روز تازه اجازه بي اجازه
شهریار قنبری
- |
نوشته شده :
سعید | زمان: 11:3
|موضوع :
|
 |
قالب وبلاگ | یاس تم
خانگی کردن این وبلاگ